یاحسین
جولای 5, 2009
ما که مردمیم یا اگر نه بخشی از مردم
چقدر عبرت ها زیادند و عبرت آموز ها کم و همچنان حاکم ها جزء آن کم ها
ما که مردمیم یا اگر نه بخشی
وظیفه یمان هم تا آنجاست که مثل همیشه بمیریم و تنها با خونمان یادآور شویم عبرت ها را
یاعلی
به نام خدا
چقدر سخت است این روز ها نوشتن.چقدر سخت است قلم به دست گرفتن . فشار ظلم دستها را مشت می کند و در این میان قلم خُرد می شود. چقدر مردم را زدند دیشب . از جوانی که شعار می دادو اعتراض می کرد تا پیرزنی که می خواست نان بخرد. همیشه وقتی در دوران مدرسه تقلب می کردم دستهایم می لرزید عرق از سر و رویم جاری می شد که مبادا معلممان بفهمد . از دو چیز می ترسیدم یکی اینکه معلم برگه ام را بگیرد و پاره کند که این زیاد مهم نبود و دوم اینکه آبرویم برود که این خیلی برایم مهم بود.کسی که آبرویش می رود رسوا می شود و دیگر حرفش برای کسی اعتبار ندارد.
این روزها دانش آموزی را دیدیم که آنقدر تقلب کرد که پیش همه رسوا شد ولی پیش معلم نمی دانیم چرا عزیز شد.نمی دانیم چرا چند روز بعد آقای معلم او را مبصر کلاس کرد و گفت حرف او حرف من است. برای ما سخت بود که او را مبصر خودمان بدانیم چون خفت و رسوایی اش را در جلسه امتحان دیده بودیم .چون می دانستیم او لایق نیست . پس اشک ریختیم ، فریاد زدیم و روی دیوار های مدرسه نوشتیم ” ما او را نمی خواهیم ”
رفتیم در اتاق آقای ناظم را کوبیدیم که به دادمان برسد غافل از این که همان مبصر شده بود ناظم مدرسه. پس درمانده شدیم ، خسته شدیم و زیر مشت و لگد های ناظم ِ جدید کوبیده شدیم .اما هنوز صدایمان می آید و تا ابد هم خواهد آمد که :
ما او را نمی خواهیم. ما خودمان دیدیم که اوتقلب کرد . ما مجبورشده ایم به اختیار او . او لایق نیست . ما هیچ وقت او را نخواسته ونمی خواهیم . ما همه با هم رسوایشان می کنیم.
چقدر مردم را می زنند این روزها از جوانی که شعار می داد تا پیرزنی که می خواست نان بخرد.
یاعلی
انسان:حیوان ِ حیوان
ژوئن 27, 2009
به نام خدا
اگر تو می گویی خوب است پس خوب است . حتما خوب است چون تو می گویی خوب است . تو مثل مایی ولی مثل ما نیستی . خدا به تو قدرت فکر کردن داد و به ما قدرت انجام دادن. تو با سر ِ انگشت سعادت را نشان می دهی و ما می دویم به سمتش. در تعریف انسان ما حیوانش هستیم و تو ناطقش. از غربتت در این عالم پاره می شوم. اما به محض دیدنت به هم می چسبم و تو را فریاد می زنم. چرا قبول کردی بین ما باشی. خیلی سخت است که عقل ِ هزاران هزار ، بی عقل بود . کلا گله داری کار پر مشقتی است. چوپان خیر ِ گوسفندانش را می خواهد . برای آن زبان نفهم ها جان می کند . خون دل می خورد. غذا بهشان می دهد . می بردشان لب چشمه . طویله برایشان می سازد . اما تا به حال کداممان قدر شناس بودیم . تازگی ها که داشتی شیرمان را می دوشیدی جفتک زدیم به سطل وهمه ی شیر ها را به هدر دادیم . چرا؟ چون ما نمی فهمیم که اگر شیرمان دوشیده نشود باد می کنیم و می ترکیم. اما تو این را می فهمی و جفتک های ما را به جان می خری تا باد نکنیم.هیچ وقت زوری در کار نبوده . هیچ وقت اجباری در میان نبوده . و تنها نگاه ما به چوب ِ هدایت توست که بر سر ماست . حقیقتا خونی که در رگ ماست هدیه به توست وقتی که به سلاخی می رویم. خودت گفتی که ما هم عقل داریم و تو نیز به عقل ما احترام می گذاری و نیز گفتی که ما باید بدانیم که دو نوع عقل وجود دارد . یکی عقلی که مستقل است و دیگری عقلی که تابع است . حد شناسایی عقل تابع تا انجاست که بفهمد عقل مستقل چه می گوید . من که هیچ ، ولی دانشمندان و استادان دانشگاه در نهایت علم و آگاهی به انجا می رسد که تو چه می گویی. ما همگی عقولمان تابع است و تو تنها مستقل هستی . واگر کسی از ما ادعای مستقل بودن کند ، همه می دانیم که او ، که او …. راستی او چیست ؟
یاعلی
الحمدلله
ژوئن 27, 2009
عماد آزاد شد
این الرجبییون ؟
ژوئن 24, 2009
عماد شش روز می شود که زندان است .
سوره توبه . آیه 107 و 108
ژوئن 14, 2009
بسم الله الرحمن الرحیم
والذین اتخذوا مسجدا ضرارا و کفرا و تفریقا بین المومنین و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و لیحلفن ان اردنا الا الحسنی و الله یشهد انهم لکاذبون (107) لا تقم فیه ابدا لمسجد اُسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیه فیه الرجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین (108)
و کسانی هستند که مسجدی اختیار کردند که موجب ضربه زدن و کفر و تفرقه میان مومنان است ، و نیز کمینگاهی است برای کسانی که با خدا و پیامبر او از پیش در جنگ بودند و اکنون سخت سوگند می خورند که جز نیکی قصدی نداشتیم ، ولی خدا گواهی می دهد که آنها قطعا دروغگو هستند .(107) هرگز در آن مسجد نایست زیرا مسجدی که از روز اول بر تقوا بنا شده شایسته تر است که در آن نماز کنی . در آنجا مردانی هستند که دوست دارند خود را پاک سازند ، و خدا کسانی را که خواهان پاکی اند دوست می دارد (108)
یاعلی
ابراهیم جهانداری
می 29, 2009
بسم الله
اسم کوچکت چیست؟
_ابراهیم
فامیل؟
_ جهانداری
چند سالت آست؟
_فکر کنم 21
چرا فکر کنی؟
_وقتی پدرم مرد و خواستیم شناسنامه اش را باطل کنیم تازه مادرم فهمید من شناسنامه ندارم.
پدرت کی مرد ؟
_زمستان
نه .کی فصلش را خواست. تو آن موقع چند سالت بود .؟
_من ، من فکر کنم کلاس چهارم بودم.
یعنی 11سالت بوده.
_نه بیشتر بود.
چرا بیشتر؟
_آخر دو سال دیر شروع کردم.
خوب پس 13 سالت بوده
_نه بیشتر
اَه
_چهارم را افتادم .بی پدر معلممان بی پدری کرد ، نامرد.
همین . دیگه نبود . جمع بزنم ؟
_آهان اصلا یادم آمد همان زمستان که آقام توش خیلی مریض بود، من توی این فکر بودم که چطور سال پنجم را پاس کنم .
پس سال پنجم بودی ؟ هان؟
_نه دومین سالی بود که چهارم را می خواندم.یادش بخیر روی همان چهارم زاییده بودم . برای همین تو فکر سال پنجم بودم.
من که نمی فهم مثل آدم بلد نیستی حرف بزنی.
_آن زمستان حال آقایم خدا را شکرخوب شد . سال بعدش عمرش را داد به شما.
همان بهتر مُرد از دست توی خر راحت شد.
_بله ؟
آخر چند سالت بود؟
_آهان. حالا راحت می شود فهمید . دقیقا اگر بخواهم بگویم که شما هم معطل نشوی و کارت سریع راه بیفتتد . دقیقا می شود به عبارتی 14سال . بعله 14 سالم بود.
……
_آقا به خدا 14 سالم بود.
خب تازه آن موقع شناسنامه گرفتی ؟
_بعله
چه سالی بود؟
_جان؟
آن سالی که شناسنامه گرفتی ، چه سالی بود؟
_والا اگه بخواهم دقیقش را بگویم همان سالی بود که عراق بی پدر جنگ را شروع کرد.
59 ؟
_نه بابا آن موقع که جنگ نبود . شما به دو تا تیر و ترکش می گویی جنگ ؟مثل اینکه جنگ ندیدی قربان.جنگ وقتی شروع شد که اگر شب سیگاری روشن می شد منطقه شناسایی می شد و کار همه تمام بود.
لامصب پس کی جنگ شروع شد؟
_گفتم که جناب آن موقع که اگر سیگاری………
اَ ی من شاشیدم به آن سیگار
_خب چرا عصابانی می شوی .خب دارم فکر می کنم دیگر . داد و بیداد ندارد که. بیا .اصلا بگذار یک نخ برایت روشن کنم . تا هم یک کم آرام شوی هم معنی صلح و امنیت را بفهمی.
. هوی یارو، تا روی سگ ِ خرم بالا نیامده بگو کی آقات ازدستت راحت شد
_چرا انقدر خودت را اذیت می کنی . انقدر جوش خوردن ندارد که . سال 60 بود.
یعنی ، سال 60 ، 14 سالت بوده ؟
_بله
بلا
_بله ؟
الان 24 سالت است.
_24 ؟
ببین من حوصله ندارم ؟
_نه بابا 24 کجا بود .
24 کجا بود ؟ تو24 سال زندگی کردی من چه می دانم؟
_مطمئنی ؟
آقا من وقتم را از توی جوب نیاوردم ها.
_ 24 سال ؟ مثل باد می گذرد.مثل برق . مثل یک خرگوش ِ بازیگوش از دست شکارچی . مثل انگور ِ رسیده از شاخه. مثل ِ….
خب دیگه بس کن.
_آفتاب از لب بام .
اه. بهت می گم بس کن.
_منظور اینکه خیلی زود می گذرد.خیلی
خودم می دانم .
_عاقبت منزل ما وادی خاموشان است.بیست…. و… چهار سال…. !
خب درخواست مبلغ وام را نوشتی ؟
_هی . عاقبت منزل ما…………
با تو ام در خواست نوشتی ؟
_………..وادی خاموشان است
نکند در خواست هم ننوشتی ؟ هان ؟
_ در خواست کجا بود.
یعنی چی ؟ مرتیکه مگه من الاغ تو ام.
دیگر چیزی نمانده . آخرش است . …….بیست و چهار سال ….خودش یک عمر کامل است. چایش تمام شده و تفاله اش مانده .پیری سلام . خستگی سلام .جوانی و سر زندگی خداحافظ.
دیوانه ی یالغوز من را خر ِ خودت کردی ؟. اَی خاک بر سرت. بعد از این همه وقت حالا که نوبت وامت شده دیوانه بازی در می آوری. مثل آدم بگذار این فرم را پر کنم. هم تو خلاص شوی هم من.
_وام ؟ هی . جوان وام به چه کارم می آید . چون پیر شدی زکودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار
چه مرگت شد ؟ پیری کجا بود احمق ؟
_طرب نوجوانان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی . یاعلی جوان خسته نباشی . من می روم .
کجا ؟ دیوانه با توام !
_بیست….. و…. چهار…..سال …..دریغا که بر خوان ِ الوان عمر دمی خورده بودیم و گفتند: بس هی…….. بیست…… و…… چها…………………………
یاعلی
گُشنگی
می 24, 2009
فردا هایم را به تاراج می گذارم . شاید بتوانم با پولش امروزم را آباد کنم. آباد که نه ، ویرانه آباد شدنی نیست. علاقه ها که دود می شود ، امیدی نمی ماند. گاهی خسته می شوی از بعضی چیز ها و از آنها فرار می کنی به سوی بعضی چیزها. مثلا از قیل و قال مدرسه که دلت می گیرد سراغ می و ساقی و اینجور چیزها می کنی . و یا وقتی از کار و روزمرگی که خسته می شوی دلت هوای فراغت می کند هوای یک لیوان آب خنک. و یا وقتی از درس و مشق و کنکور دلزده می شوی به خودت می گویی کی می شود همه ی وقتم را بگذارم به پای علاقه ام. اما کو علاقه .علاقه ها که دود می شوند دیگر امیدی نیست. اگر این مسیر اولش دلزدگی و خستگی باشد خیالی نیست چون همه ی امید این است که آخرش ختم می شود به آرزوها و علاقه ها. اما حالا اینطور نیست . آخرش شده همانم اولش، شده چوب دو سر نجس . گل که چیده می شود تا مدتی عطرش باقی ست ولی جانش نه. همان لحظه می میرد . اگر قلاب بدون ماهی از آب خارج شود ماهیگیر گرسنه می ماند………من گرسنه مانده ام .
یاعلی
برای صاحبم
می 18, 2009
موعود
سوخته خواهم شد در آتش نمرود
یا از بی یوسفی - ته چاه - در خیال
پیراهن زلیخا را پاره می کنم
موعود
می دانی
نیامدنت رخصت یعغوب است
گرگ ها دروغ برادران نیستند دیگر
این خون ، خون من است اگر نیایی
موعود می دانم
عاقبت از راه تو بر می گردم
عاقبت
خون قرمز ِ شتر قرمز
می چکد از چاقویی که در دست من است
سامری ! خدا کیست ؟
- این .
فایده اش چیست ؟
شیرش .پوستش . گوشتش . دیگر بهتر از این.
سامری خدایم تمام شد خوردمش .، پوشیدمش
موعود
چرا دیگر موسی یقه ی هارون را نمی گیرد
قد هیچ کس
دیگر به بت بزرگ نمی رسد تا بشکندش
دیگر شانه ای نیست که بالا بروندش
بیا موعود
بیا ورعنا یی ات را به رخ بکش.
تو شانه ها ی پیامبری که علی روی آن ایستاده
بیا
دیگر بیچارگی را چاره ای نیست
آمدنت بستگی به ما دارد
و ما بستگی به تو
و بستگی همان دل بستگی ست
پس بیا موعود
بیا
بسم الله
دنیا مثل دوغ می ماند . یک لیوانش خواب را می آورد به چشمان و بعد پلک هایت سنگین می شود . آنقدر که باز کردنش خیلی زور می خواهد . وقتی دامنش را رها می کنی ، سفت می چسبدت .و وقتی هم آغوشش می شوی نمی فهمی کی صبح شد. . دنیا ، ای امتحان . من رد می شوم آخر می دانم .از راه راست کج می شوم آخر می دانم. به استقرا می گویم . به اطرافم نگاه می کنم. همان شاگردی می شوم که سر امتحان می میرد و همان جا کنار نیمکتش خاکش می کنند و روی سنگ قبرش هیچ چیزی نمی نویسند.
آقا اجازه چقدر وقت داریم ؟
کم .
آقا ما حالمان بد است . دستشویمان گرفته است می شود برویم دستشویی ؟
تا امتحانت تمام نشود ، نمی شود.
آقا می ریزد .
می خواستی قبلش بروی .
آقا قبلش نداشتیم .
حرف نباشد .
آقا تمام کردیم.
خوب حالا برو.
حیف که مردیم آقا وگرنه می رفتیم..
غم و غصه که زیاد می شود از ظرف دل سر ریز می کند و اسیدش همه ی وجود را می خورد .بعد حالا بیا و چاره کن . غم اسیدی است نه بازی .غم ِ نداشتن غم هم برای خودش غم بزرگی هست . شاید اصلا بزرگ ترین غم باشد.غم های دنیا بازی هاییست که از خودش در می آورد. شادی هایش هم.شادت می کند که بزرگ شده ای برای کار های بزرگ. غم می نشاند به دلت که وقت پیریست. غزل را بخوان که شتر خوابید در خانه ات.گاهی آرزو را می کند ابزار و خیالاتی ات می کند به جاده ای که آخرش را هنوز کسی ندیده. بهترین داستان نویس ات می کند .و قلم را می دهد دستت و می گوید تو فقط بنویس ، عالم خودش زیر و رو می شود. قلم را که فشار می دهی روی کاغذ می بینی اصلا جوهر ندارد. ناجوربازی ات می دهد و همیشه برنده خودش است و بازنده تو .دل به بازی بدهی ، شکست ، غم را تلمبارکرده روی دلت و وقتی به خودت می آیی که سر قبردلت داری با سوز الرحمن می خوانی.شاید سوز بعضی غمهاش دل را خاکسترکند و بدهدش دست باد. کر شدن دختر باغبان دانشگاه هم غم بزرگیست برای باغبان . این همه همه جا گل کاشت . آخر سر گلی که در باغچه ی خانه ی خودش کاشت خوب از آب در نیامد. همین شد که باغبان آب شد و ریخته شد پای گلهای دانشگاه.
دخترم می شنوی بابا را ؟
سکوت
دخترم ؟
سکوت
و همین سکوت است که باغبان را کر کرده.
دوست داری از پیرزن زرتشتی همسایه برایت بگویم.اسمش بانوست.و چون مادربزرگ به زرتشتی میشود مه مه .من بهش می گویم مه مه بانو. هیچ کس را ندارد و دارد در بی کسی می میرد. خودش می گفت اگر مُردم بدان از مرض نبوده و از غمباد بوده. وقتی سِرُمش را پرستار محکم از دستش می کشید و دختری یا پسری نداشت که به پرستار بگوید یک کم آرام تر فکر کن مادر خودت است. تا به حال هفت بار مشهد رفته. این شب ها هم که از درد و غم پهلویش تیر می کشد امام رضا را صدا می زند.می گوید امام رضا شبیه پیامبرش است . هوای اتاقش سنگین است. وقتی دم آدم غم باشد و بازدمش غم . اتاقش هم می شود پر از غم . شاید اگراتاق مه مه بانو را بزرگ کنی بشود همین دنیا که ما تویش هستیم.هزار تا مه مه بانو دورمان را پر کرده . یکیش همین باغبان خودمان.مگر غیر از این است. شیخ مسجد روی منبر می گفت: دنیا سکوی پرتاب است برای بعضی و لبه ی پرتگاه است برای خیلی .باید که دل نبندیم . نباید که دل ببندیم. پدر بزرگم که دست دنیا را از پشت بست و رفت می گفت : تا توی دنیا نشسته ایم. ته چاه سیاهیم . می گفت باید بخواهیم . حتما رهگذرتشنه ای رد می شود . دلوش را که انداخت باید نشست و آمد بیرون. یوسف مگر نبود . یونس مگر نبود. با همان طنابی که انداخته اندت با همان هم درت می آورند. خودش هم چند سال پیش سر عملیات والفجر هشت از چاه در آمد .حالا نوه ات از ته چاه فریاد می زند.
بابا بزرگ ، بزرگ ….تو بگو……. ..بگو…..موعود ، موعود ……… نمی آید ….. آید آید آید.
یاعلی